سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کلبه تنهایی من


 

صدای عشق

 

... در بیراهه ای از راه وا مانده بودم، یک درختِ سروِ آسمان خراشی در مقابل داشتم. یک تخته سنگِ بزرگ به همراه هم جنس کوچکش در کنار رود آرامی در پهلو داشتم. از فرط خستگی بر روی چمن ها دراز کشیدم، فضای اطرافم آنقدر مرا غرق غصه هایم کرد که حتی لحظه ای صدای آواز خوش پرندگان را نشنیدم. لحظه به لحظه در انتظارش بودم، به نظرم اومد که امروز کمی دیر کرده ... نکنه دیگه هرگز نیاد...
در همین حال بودم که ناگهان تبش های قلبم تند و تندتر شد، انگار چیزی را احساس می کردم. صورتم را چرخاندم و به دو رو برم یه نگاهی انداختم، پشیمان تر از قبل سرم را بر روی چمن ها گذاشتم و همانطور که به آسمان نیمه ابری نگاه می کردم به خواب فرو رفتم.

در خواب بودم که ناگهان: ...
بوی عطر خوش گُل مریم مرا از خواب بیدار کرد. سرم را بلند کردم، دیگر نزدیک غروب بود و هوا کم کمک رو به تاریکی می رفت. ناگهان بازهم تپش های قلبم تند و تند و تندتر شد. احساس عجیبی بهم دست داده بود. بوی گل مریم نشان از آمدنش را می داد. به دور دست خیره شدم، از دور انگار سایه ای به سویم می آمد. نرم و آهسته قدم بر می داشت. در اوج اضطراب بودم، دیگر تحمّلم تمام شده بود و پاهایم یک جا بند نمی شد. از این طرف به آن طرف می رفتم با خودم می گفتم آیا او خودش است؟ چرا این قدر آهسته می آید؟ خدا کند هر چه زودتر بیاید تا لحظه دیدار فرا رسد وگرنه از شدت اضطراب و استرس بی شک فنا خواهم شد. دیگر نتوانستم تحمل کنم، به کنار رود آب رفتم و جهره عرق کرده و کبود خود را در آب نگریستم. با خودم گفتم آیا او این چهره ی عرق کرده و رنگ پریده را لایق دیدار خود می داند؟
لحظه ای چشم هایم را بستم تا شاید بتوانم خود را آماده ملاقات با او کنم. ناگهان نزدیک بود قلبم بایستد. چشمهایم را گشودم انگار ماه را در آب می دیدم. چیزی داشت روی آب های زلال می درخشید.
کمی که دقت کردم چهره نورانی و دلربای را دیدم، آری خودِ خودش بود. اون تاریکی سایه دلبند من بود. بلافاصه مقابلش ایستادم و به چشم های ناز و دلربایش خیره شدم. چشم هایم طاقت نیاوردند و فقط برای لحظه ای کوتاه توانستند این دو مروارید درخشان را تماشا کنند و شروع به باریدن کردند، از او رو برگردوندم و زانوی غم بغل گرفتم و برای چندمین بار غرورم را شکستم و در حضور او گریه کردم. آنقدر دلتنگش بودم و دلم از غصه ها پر بود که این سیل روان میلِ به پایان نداشت.
ناگهان دستانی مهربان چشم هایم را نوازش کرد و اشکهایم را آرام آرام از چهره دگرگون شده ام پاک کرد. او را در آغوش گرفتم و خواستم دوباره گریه کنم که با صدای نرم و دلنشینش به من گفت: من باعث این همه غم های تو هستم. من به خاطر خودخواهی و خواسته های خودم، همیشه باعث تنهایی تو شدم. پس ابرهای بارانی را از آسمان قلبت دور کن که من این بار آمده ام تا برا ی همیشه با تو باشم و دیگر هیچ وقت تو را تنها نخواهم گذاشت.
این صدا به من آرامش می داد و وقتی فهمیدم که او دیگر هیچ وقت از من جدا نخواهد شد باز حال گریه به من دست داد. ولی به خاطر اینکه او را نیز از این حال به در کنم خود را کنترل کردم و به او گفتم: من هم تو رو هیچ وقت فراموش نکردم و نخواهم کرد. از تو هم هرگز دلگیر نشدم چون تو، جون منی، تو تمام عمر منی و تو رو تا ابد دوست خواهم داشت. ناگهان متوجه شدم شانه هایم خیس شده است.با اینکه گریه می کرد اما لبخند کوچکی بر لب داشت. قطرات اشکی را که همچون مروارید از چشم های ماه پر نور زندگیم جاری بود از روی گونه هایش فراری دادم و دست گرم و پرانرژی او را گرفتم و هردو شاد و خندان به سوی روشن ترین افق زندگیمان به راه افتادیم. آری آن خدایی که مرا آفرید می دانست که من بدون او و معشوق ام جسم بی جانم.

 

« زندگیتان مملو از خوشی ها ، در کنار یار باشد »

 

 

 



کلمات کلیدی :
¤ عاشق مرده| ساعت 6:52 عصر شنبه 88/4/13
نوشته های دیگران ( )

لیست کل یادداشت های این وبلاگ